چندروزه واسه یه چیزی ناراحت بودم و کمکی هم نمی تونستم به خودم بکنم با در نظر گرفتن این که موضوع مال پنج سال پیشه و قاعدتن باید تا حالا حل شده باشه. گاهی وقتا میبینم نه هنوز هضمش نکردم اما خب خیلی مسخره ست. کینه ای نیستم ولی نمیتونم راحت رها کنم قضایا رو.همیشه همه چی و انقدر فلسفی می کنم یا یه بحران درست میکنم از هرچیزی که به راحتی قابل گذر کردنه. یعنی شصت درصد اوقات من تو مغزم کاملن اتفاقات عجیبی در حال رخ دادنه و خیلی وقتا واقعن روم نمیشه به زبونشون بیارم.
بعد دیشب نشستم اپیزود آخر این سیزن گرلز رو ببینم. بعد وسطاش متوجه شدم که انگار هانا داره با من حرف میزنه. یه جوری همون همون دغدغه های مسخره ی تو ذهن منو میگفت که کاملن همه شو به جریان خودم گرفتم.و خیالم راحت شد اپیزود که تموم شد من بهت زده بودم.لیترالی بهت زده زل زده بودم به صفحه ی لپ تاپ.
من دوستام و جنسیتی معمولن طبقه بندی نمی کنم.حتا الان اومدم اول بنویسم که پسرا فقط برای رابطه ی فلان خوبن و دختران که برای زندگی ن.اما دیدم نه.فقط اینه که مدل دخترها فرق میکنه.من خیلی بدم میاد از پسرایی که معتقدن ما دخترا دوستی نمیفهمیم و ثبات نداریم.
دیشب وقتی جسا داد میزد رو به آدام که Y'know, people hate me. I'm a hateable kind of person. I don't know why, I can't help it, maybe it's because I have a big ass and good hair but I know, I know that I have principles and one thing I don't do is steal people's boyfriends. But you ruin that. Don't you see that?! I'll never forgive you. I will NEVER forgive you for that. We could die in the same bed and I will never forgive you.دیدم منم این دو خط آخر و گفتم بهش.هزاربار گفتم بهش.وقتی خوب خوب بودم باهاش بهش گفتم.وقتی رفت بهش گفتم.
دوستی من و اون بهترین چیزی بود که تو زندگیم اتفاق افتاده بود.
هنوزم نمیبخشمت.جاست سو یو نو.
* هانا از حسادتش گفت. دلم میخواد وایسم جلو یه عالمه آدم و منم بگم.ببولی ام یه بار این کار و کرد.بعضی حرفها و بعضی حسها آدمو سنگین میکنه. دلت میخواد یک بار برای همیشه بگی و بعد برای بیست سال آينده سبک زندگی کنی. قرار نیست این حسادته منو آدم بدی کنه. به قول هانا من قراره تا ابد همین من باقی بمونم، چه برم یه دوچرخه پرت کنم رو کله ش، چه یه سبد میوه بفرستم و آٰرزوی خوشبختی کنم. بعد سبک که شدم برم بدوام .. تا جایی که میتونم بدوام ..
I'm Hannah forever. No matter what I do, no matter whether I start a new nuclear missile crisis with my emotions, or I sit back and chill and give someone a fruit basket, I can only control the mayhem that I create around me. But the crazy thing is, when I showed up, I heard screaming and I heard my name and I heard madness. And I knew that I was free. At least for tonight. That's all. Thank you.
ماه را به هیچکس نمی دهم ...
ما را در سایت ماه را به هیچکس نمی دهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 236